
می خواستند و می خواستی تکراری نباشد٬می خواستند ٬ می خواستی متفاوت باشد ٬ گفتند و گفتی شاد باشد و ...
تابلو های زمخت شهری و شهر و همه صداهایش روی فکرهایت سوهان می کشید٬ زمان برایت و برایشان کم بود خیلی کم.
گپ و گفت عصرگاهی با دوست عزیزت روی صندلی های سرد یک کافی شاپ نه چندان دنج که با شعله های آتش از بالا ! گرمتان می کرد همه بیلبردهای شهر را از ذهنت پاک کرد و پرنده هایت را به پرواز در آورد.
مراقب خود باش دوست من!
*پرنده من عنوان کتابی از فریبا وفی
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 10:56  توسط حمید جاویدمهر
|


